خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب بریم سراغ قسمت پونزده!!!

خب قسمت های آخره و از اونجایی که تعداد قسمت ها رو کم کردن خیلی تابلو سریالو جمع بندی کردن که یه جوری تموم بشه دیگه. و تقریبا آخرش مثل BOF یکم اعصابمونو خورد میکنه.

به هر حال سونگ جو واقعا قراره دکتر بشه!!!!!!

اینطور که معلومه نقش یانگومم قرار بود بدن به هیون! فکر کنم خیلی مشغول بوده که نتونسته بوده نقش یانگومو بازی کنه! آقای دکتر!!

من از دکترا بدم میاد این نویسنده ها و کارگردانا ام همش این هیونو دکتر میکنن آخر سریالاشون!

( البته به دکترهای محترم توهین نشه! " واقعا دکترم میاد اینجا؟! اعتماد به نفس منه دیگه! " از رشته های پزشکی خوشم نمیاد! )

خب دیگه هیچی نمیگم.

قســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمت پانزدهم

رسیدیم به اونجا که مامان سونگ جو به همه گفت همه ی برنامه هاشونو برای چهارشنبه ی آینده کنسل کنن چون قراره یه اتفاقی بیوفته.

مامان سونگ جو گفت سونگ جو و هانی هفته ی بعد ازدواج میکنن!!!

سونگ جو قرار بود بعد از فارغ اتحصیلیش ازدواج کنه اما مامانش گفت همیشه یه چیزی هست که میتونه این ازدواجو عقب بندازه. دوره ی انترنیِ سونگ جو, کار کردن تو بیمارستان ( از اونایی که میرن بیمارستان برای کسب تجربه اینا! درباره ی پزشکی هیچی نمیدونم چون خوشم نمیاد!! ) و بعد از اونم دوره ی سربازیش , پس بهتره که الان ازدواج کنن چون بعد از فارغ اتحصیلی خیلی دیر میشه.

هانی تو نودل فروشی قضیه ی ازدواجو واسه دوستاش تعریف کرد.

از اون طرف جونگو درحال کار کردن بود که یهو یه دختره برای خوردن نودل وارد شد.

اینجا یه نفر جدید وارد داستان میشه! ( معلومه دیگه! جونگو به کسی نرسه ما ناراحت میشیم! LoL )

 

خلاصه وقتی دختره رسید یه جورایی همه رو فراری داد! البته فرار که نه! از اونجایی که دختره سفید پوست و خارجی بود همه به خاطر انگلیسیه دست و پا شکسته شون مضظرب شدن!!

اما وقتی دختره شروع به حرف زدن کرد باعث تعجب همه شد! کاملا به زبون کره ای مسلط بود , چون مادرش کره ای بود.

از این دختره میگذریم و میریم سراغ سونگ جو و هانی خودمون.

هانی و سونگ جو برای خرید حلقه و لباس و اینجور چیزا باهم رفتن بیرون. هانی از همه ی این اتفاقا خیلی ذوق زده بود و همش سونگ جو رو قانع میکرد که اونم باید از این لحظه ها لذت ببره.

( من که از خریدن اینجور چیزا لذت نمیبرم! )

اما سونگ جو فقط راه میرفت و غر میزد.

موقع خرید حلقه هانی داشت سونگ جو رو قانع میکرد و بهش گفت که حلقه نشونه ی عشقه و بعدش اضافه کرد که سونگ جو باید به همه ی دخترا نشون بده که مال یکی دیگه س!! ( اینو دوست دارم! ) اما سونگ جو گفت منظور هانی از حلقه انداختن فقط غل و زنجیر کردن اونه ( سونگ جو ) و بعد از اونجا رفت بیرون. ( یعنی منظور هانی عشق نیست , فقط میخواد دخترا کاری به کار سونگ جو نداشته باشن )

بعدشم برای عکس انداختن و خریدن لباس رسمی رضایت نداد! چون تو منطق اون گرفتن جشن و تشریفات , فقط هدر دادن پول و وقته!

سونگ جو به هانی گفت , حتی بعد از ازدواجم جلوی هانی دست به سینه واینمیسته که هر کاری هانی خواست انجام بده! ( اصطلاحشو درست گفتم؟! )

هانی ام گفت سونگ جو قبل از ازدواجم هیچوقت این کارو نکرده! یعنی مگه قبلا همچین کاری کردی که انتظار داشته باشم بعد از ازدواج به حرفم گوش کنی؟!

 

سونگ جو شروع کرد به سرزنش کردن مادرش که نباید اون دوتا رو به هم نزدیک میکرد. اما هانی فهمید که مشکلشون مامان سونگ جو نیست. میخواست بدونه که سونگ جو چرا به همه گفت میخواد باهاش ازدواج کنه وقتی میخواست اینطوری رفتار کنه.

سونگ جو ام جوابی نداشت و فقط آه کشید و بعد گفت که باید در این مورد تجدید نظر کنن.

با اینکه فقط چند روز به عروسیشون مونده بود هانی خیلی افسرده و گیج شده بود. با حرفای دوستاشم مطمئن شد که سونگ جو دوباره همون آدم سابق شده.

این فقط برای حرص دادن ما بود!!

خوشبختانه سونگ جو فهمید که خیلی تند رفته! به خاطر همین رفت پیش بابای هانی.

بعدش با هانی و باباش رفتن محل دفن مادر و مادربزرگ هانی.

سونگ جو ادای احترام کرد و خودشو به عنوان داماد معرفی کرد و بعدش گفت : " من به خاطر گوش نکردن به حرف های هانی واقعا تو دردسر افتاده بودم. اما نگران نباشین من از اون به خوبی مراقبت میکنم. "

هانی هنوز از اون قضیه دلخور بود و زیر لب غر زد که از سونگ جو متنفره. اما بعدش سرشو تکون داد و گفت : " نه! دوستت دارم. مرسی. "

این دفعه سونگ جو بیشتر از قبل نسبت به مراسم ادواج و برنامه هاشون علاقه نشون میداد و با اینکه از اول رفتن به ماه عسل رو مسخره میدونست , این دفعه نرم شد و گفت که هانی خودش یه جایی رو برای ماه عسلشون انتخاب کنه.

هانی فکر کرد اگه برن یه جای ساحلی بیشتر بهشون خوش میگذره. سونگ جو مشتاقانه قبول کرد و هانی رو خوشحال کرد. تا اینکه پرسید :

( اگه اشتباه نوشتم معذرت میخوام! )

" چطوره بریم یویدو؟! یا بام سوم؟! یا دوک سوم ؟! .....

(خب الان میپرسین یعنی چی؟! معنیش اینه که اینا یه سری ساحل های کوچیک و معمولی تو خود سئولن!!!! مثل اینکه تو رشت زندگی کنی و برای ماه عسل بری ساحل گیسوم! هرچند از لحاظ مقایسه با مال ما خیلی فرق داره! اما کلا سونگ جو سوال مسخره ای پرسیده بود!!!

حتما الان میگین سونگ جو چقدر خسیس بازی در میاره! واقعا حق دارین)

خب آخرش تصمیم میگیرن برن ججو! (JejU ) البته به اصرار هانی.

شب قبل از مراسم ازدواجشون , جوری و مین آه رفتن پیش هانی که شبو با هم باشن.

تو اتاق بغلیشونم سونگ جو و ایون جو داشتن میخوابیدن که ایون جو شروع کرد به حرف زدن و عیب های هانی رو میشمرد! بعدشم به سونگ جو گفت که وقتی بزرگ بشه با یه دختر ازدواج میکنه که هم خوشگل تر از هانی باشه و هم باهوش تر و اینطوری قدرت انتخاب و سلیقه شو نشون میده! ( اینم باید مثل سونگ جو سرش به سنگ بخوره! )

 

البته اون شب دونفر بودن که لحظات سختی رو میگذروندن!

اولین نفر جونگو بود! جونگو بیرون خونه وایساده بود به پنجره ی اتاق هانی نگاه میکرد. درسته که خیلی ناراحت بود اما سعی کرد احساسشو کنترل کنه و گفت : " من خوشحالم , چون تو الان واقعا از ته دل خوشحالی. حالا که تو خوشحالی .... پس منم خوشحالم. "

همون موقع بابای هانی تنهایی نشسته بود و مشــر وب میخورد. هانی ام رفت پیشش و در حالی که گریه ش گرفته بود از باباش تشکر میکرد که بزرگش کرده و براش زحمت کشیده. باباشم داشت گریه ش میگرفت اما جلوی خودشو گرفت و به هانی گفت الان باید بخنده و خوشحال باشه نه اینکه گریه کنه.

 

روز عروسی , قبل از اجرای مراسم هانی نشسته بود که دو تا مهمون غیر منتظره برای دیدن هانی اومدن! معلم دبیرستانش , البته با معلم قبلیه سونگ جو تو دبیرستان بود! یادتونه که اون دوتاام با هم مشکل داشتن؟! تو مسابقه ی امداد معلم هانی موقع دویدن دستش گیر کرد به شلوار معلم سونگ جو؟! به هر حال اون دوتاام با هم ازدواج کرده بودن و معلم هانی حامله بود!

هه را با مهربونی به هانی تبریک گفت و بعدش بهش گفت که خوشحاله که سونگ جو هانی رو انتخاب کرده!! ( واقعا؟! ) هانی ام خوشش اومد و به گرمی باهم دست دادن. ( خوب شد نقششو خیلی منفی نکردن! )

درست قبل از شروع مراسم ایون جو هدیه شو به هانی داد و آروم تو گوش هانی یه چیزی گفت. ( بعدا میفهمین چی گفت. )

مراسم به آرومی پیش رفت و هانی و سونگ جو سوگند خوردن , بعدش باباهاشون سخنرانی کردن. بابای هانی , هانی رو تحسین کرد که تو همه ی کاراش ثابت قدم بوده. اگرچه مثل حلزون آروم جلو میره اما هیچوقت ناامید نمیشه. بعدش گفت که قبلا همیشه نگران آینده ی هانی بوده اما الان با خیال راحت میتونه اونو به یه آدم لایق و عاقل ( همون سونگ جو ) بسپره.

" سونگ جو , ازت ممنونم. هانی مارو تا آخر همراه خودت نگه دار. "

از اونجایی که هانی کاری رو بدون اعصاب خورد کنی انجام نمیده خیلی عجیب بود مراسم بدون خراب کاری تموم بشه. ( نیست خودم کم خراب کاری میکنم!!! )

موقع دادن حلقه ها , حلقه ی سونگ جو از دست هانی افتاد و رفت زیر صندلی ها!

خوشبختانه حلقه زود پیدا شد اما سونگ جو سر هانی غر زد که دست و پا چلفتیه. هانی بدون اینکه دلخور یا مضطرب بشه گقت :

" منو مسخره نکن بک سونگ جو! من میدونم که تو منو خیلی دوست داری و میدونم که از مدت ها پیش این احساسو نسبت به من داری! "

هانی به اون بوسه تو ویلا اشاره کرد که حتی خود هانی ام تا اون موقع فکر میکرد خواب بوده.

 

سونگ جو بعد از شنیدن این حرف ها برگشت و ایون جو نگاه کرد. ایون جو ام سعی میکرد یکم تابلو بازی درآورد و سعی کرد خودشو به اون راه بزنه. همچین که انگار میگه " کی؟! من؟! " ( اینجاش ابتکار خودم نبود D: از یه جای دیگه دزدیدم! )

هانی به سونگ جو گفت که چرا خجالت میکشیده و بعد یهویی سونگ جو رو بوسید . که باعث تعجب همه و البته سونگ جو شد.

سونگ جو از خجالت خودشو کشید عقب , اما هانی با شیطنت بهش زبون درازی کرد.

اما برای یه لحظه این خوشحالیشون با دیدن صورت ناراحت جونگو خراب شد!

بعد از مراسم کیونگ سو رفت دنبال هه را و اعصاب هه را رو خورد کرد اما بعدش هه را دعوت کیونگ سو رو برای نهار قبول کرد.

آگهی مسابقه ی هات داگ خوردن توجه کیونگ سو رو جلب کرد و هه را از اینکه میدید کیونگ سو از این چیزا خوشش میاد خنده ش گرفت.

( مسخره نمیکیردا! خوشش اومد فکر کنم D: )

هانی و سونگ جو ام برای ماه عسلشون رفتن . تو اونجا یه زوج که اوناام تازه ازدواج کرده بودن برای حرص دادن ما وارد داستان میشن.

( تو BOF یادتونه اون دختره تو قسمت 24 تو بیمارستان پیداش شد؟! اینام اونطوری ان! )

زن جوونه که اسمش هیون آه بود با علاقه به سونگ جو نگاه میکرد , حالا شوهرشم که از اون حرف گوش کن ها بود کنارش نشسته بودا!

( چرا "هیون" آه؟! ؟! ؟! )

از اونجایی که اتاقاشون کنار هم بود , همش اتفاقی باهم برخورد میکردن. موقع شام مجبور شدن باهم سر یه میز بشینن. هانی اصلا راحت نبود پیش اونا بشینه , در حالی که دختره سر صحبتو باز کرد و با پررویی عملا با سونگ جو لاس میزد!! هانی ام نمیتونست تحمل کنه به خاطر همین برای اینکه آروم بشه همش مشر وب میخورد. و به خاطر همین روز بعدش با سردرد از خواب بیدار شد.

( من که همچین چیزی ببینم پا میشم میرم! )

از اون طرف جونگو تو نودل فروشی مشغول کار بود که اون دختر خارجیه دوباره برگشت اونجا و جونگو براش غذا برد. دختره از جونگو خواست که براش چنگال بیاره اما از اونجایی که جونگو رو غذاهاش خیلی حساسه , این کارو نکرد و خیلی جدی طرز غذا خوردن با چوبو به دختره یاد داد.

( یادتونه که یه بارم به سونگ جو و هه را یاد میداد که غذایی که اون درست کرده بودو چطوری بخورن و اعصاب سونگ جو خورد شده بود؟! )

 

تو ججو هانی و سونگ جو تو روز دوم ماه عسلشون با هم رفتن بیرون. تو موزه ی هنر های آفریقایی بودن که یهو متوجه شدن هیون آه و شوهرشم اونجاان!! ( به قول مامانم کل کره اندازه ی یه شهرکه! هرجا بری یکی که نباید ببینی رو میبینی دیگه! )

هیون آه بازم پررو بازی درآورد و بازوی سونگ جو رو گرفت. شوهر خودشم ول کرد که با هانی پشت سرشون راه برن!!!

( میگم این سونگ جو ام مارو گرفته ها!!!!! با هانی اونطوری بدرفتاری میکنه اما به هر دختری که میرسه بهش پا میده!)

هانی به شوهر هیون آه گفت که زنشو از خودش کجا نکنه و با زنش راه بره اما شوهر هیون آه هم اصلا تو باغ نبود! میترسید که سونگ جو عاشق زنش بشه!!!

وقتی هیون آه دوباره خواست دستشو دور بازوی سونگ جو قفل کنه , یهو یه خانومه با کلاه گیس عمدا باهاشون برخورد کرد و اونارو از هم جدا کرد!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای آرزو میکنم مادر شوهر منم مثل مامان سونگ جو باشه!!!! البته موقع ماه عسل دنبالم نیاد!

بعد از ظهرش هانی خودشو آماده کرد و لباسای زیر جدیدشو پوشید و البته با اضطراب پیش بینی کرد که ممکنه شب بهشون احتیاج داشته باشه! ( ببخشین دیگه D: )

تا اینکه یکی در اتاقشونو زد! خروسای بی محل با شامپاین اومده بود مثلا خوش بگذرونن!

فردا صبحش هانی با دلخوری به سونگ جو گفت که امروز آخرین روزیه تو ججوئن اما اون اصلا نتونسته یه لحظه ام با سونگ جو تنها باشه ( هیون آه کثافت! ) و تازه حتی نتونسته یه دونه عکس تو ماه عسلشون بگیره!

اما سونگ جو خندید و به هانی گفت نگران نباشه , چون مطمئنه که مامانش این وظیفه رو به عهده گرفته!!!! ( خیلی باحال گفت! )

 

سونگ جو ام قبول کرد که تمام روزو باهم بگذرونن. هانی ام با خوشحالی رفت و حاضر شد که دوباره در اتاقشونو زدن! شوهر هیون آه بود و از اونجایی که خیلی مضطرب بود نتونستن درو باز نکنن. شوهر هیون آه اومد تو و از سونگ جو خواهش کرد بهش کمک کنه چون زنش حالش خیلی بده!!!! (آره! )

هانی از اینکه دید سونگ جو نگرانه احساس خوبی نداشت. حس زنونه شم باعث شد که یکم مشکوک بشه. دیگه تحملش تموم شد و گفت دیگه بسه!! بعدش گفت متنفره که میبینه سونگ جو با دستاش یه زن دیگه رو لمش میکنه!!

سونگ جو ام که فکر میکرد هانی بی دلیل احساس حسادت میکنه با صدای بلند بهش گفت که اون ( سونگ جو ) قراره دکتر بشه و اگه هانی فکر میکنه نمیتونه با این موضوع کنار بیاد , مسئله ای نیست! فقط دیگه نمیتونن باهم بمونن!

هانی با گریه از اتاق رفت بیرون , شوهر هیون آه هم رفت دنبالش. همون لحظه هیون آه لبخند زد , دست سونگ جو رو گرفت و گفت : " بالاخره , باهم تنها شدیم " بعدش به سونگ جو گفت که آرزو میکرده که کاش سونگ جو قبل از هانی که معلومه سونگ جو ام ازش خوشش نمیاد با اون آشنا میشده! ( مطمئن باش سونگ جو از هانی خوشش نمیاد و اگه قبل از هانی با تو آشنا میشد حتما آدم حسابت میکرد! )

سونگ جو ام چپ چپ به هیون آه نگاه کرد و خیلی خیلی خیلی سرد اونو رد کرد!!

سونگ جو رفت دنبال هانی , دید تنها نشسته و رفت پیشش نشست. اما هانی خیلی ناراحت بود.

سونگ جو ازش پرسید که عصبانیه؟! و بعدش برای اینکه هانی رو آروم کنه گفت : " اما وقتی میخندی خوشگل تر میشی "

( دخترا! هیچوقت خام این حرف نشین!!!!! )

بعدش اضافه کرد : " وقتی خنده ی تورو میبینم , احساس خوبی پیدا میکنم. "

یکم سر به سر هانی گذاشت و آخرش هانی خندید و عصبانیتش تموم شد.

شب تو اتاقشون با خجالت کنار هم نشسته بودن. هردوشون توی یه فکر بودن! اما نمیدونستن چطوری سر صحبتو باز کنن. هانی به خاطر حسادت و دیوونه بازیش معذرت خواهی کرد. سونگ جو بهش گفت : " تو بانمکی ... بعضی وقتا. بعضی وقتا یه جورایی , خوشگلی " ....

دستشو دور هانی حلقه کرد و گفت : " ولی چرا دوستت دارم؟! تو اونقدرا خوشگل نیستی و فقط بعضی وقت ها بانمکی! چرا همیشه دلم میخواد ببینمت؟! با من چیکار کردی؟!

( نظری ندارم! )

همینطور که اینارو میگفت هانی رو بوسید و بعد بلندش کرد و بردش روی تخت.

(عوضی!!!! )

هانی خودشو کشید عقب و از سونگ جو خواست چند دقیقه وقت بده که خودشو آماده کنه! درواقع میخواست اون لباس زیر جدیدشو بپوشه!! ( ببخشید دیگه !! اینجا هیچی کات نمیشه! )

اما سونگ جو به هانی گفت که اذیت نکنه , " بس کن , من دیگه نمیتونم صبر کنم " سه روز دختره رو علاف کرده! سه دقیقه نمیتونه منتظر بمونه!!!

خب هانی و سونگ جو بعد از ماه عسلشون برگشتن خونه . البته اتاق سونگ جو برای هردوتاشون آماده شده بود که از اون به بعد باهم اونجا بمونن. بالاخره ایون جو برگشت اتاق خودش!!

روز اول هانی برنامه ریزی کرده بود که صبح زود مثل همه ی عروسا بیدار شه , به خونواده ی شوهرش احترام بذاره و صبحونه رو آماده کنه.

رفت طبقه پایین , که دید همه بیدارن و دارن صبحونه میخورن! خوشبختانه خونواده ی سونگ جو زیاد پایبند این سنت ها نبودن و مامان سونگ جو به گرمی از هانی استقبال کرد.

هانی گفت میخواد بره دانشکده ی پرستاری و این چیزا که ثبت نام کنه اما چندتا مانع سر راهشه! مثل امتحان وروریه اونجا که احتمالا نمیتونه تو اون امتحان قبول بشه!

مامان سونگ جو به سونگ جو گفت که حواسش به ثبت ازدواجشون باشه. سونگ جوام یه فکری به ذهنش رسید و جواب داد:

" بیبینم چی میشه! دارم درباره ش فکر میکنم! "

مامانش از جوابش گیج شد و هانی نگران شد که نکنه نظر سونگ جو راجع به ازدواج عوش شده باشه!؟ و اینکه ازدواجشون رسمی نشده بود و حالا که سونگ جو تو ماه عسل خرش از پل گذشته , بیخیالش شده؟!

سونگ جو گفت که احساس میکنه فقط خودش داره برای زندگیش تلاش میکنه! و بعد گفت که " وقتشه یه توافقی بکنیم! "

به هانی گفت درصورتی ازدواجشونو ثبت میکنه که هانی توی امتحان ورودی پرستاری قبول بشه!

هانی نگران شد و گفت اکه قبول نشه چی؟! و اصرار کرد که این غیر ممکنه بتونه قبول شه.

اما سونگ جو فقط شونه بالا انداخت و گفت این تنها راهشه , پش بهتره همه ی تلاششو بکنه.

 

خب کاملا واضحه که سونگ جو میخواد هانی رو مجبور کنه که برای آینده ش بیشتر تلاش کنه! به خاطر همینم وقتی داشت میرفت از روی شیطنت خدید و رفت. آقای دکتر بک یانگوم!!!!!

پایان...

راستی نظر بدین و بگین از کدام شخصیت متنفر هستین....


موضوعات مرتبط: خلاصه ی قسمت پانزدهم سریال بوسه ی بازیگوش

تاريخ : جمعه دوازدهم آذر 1389 | 16:35 | نویسنده : تکتا&کیمیا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.